آمار مصاحبه سایت تبیان باعبدالله روا - رضوان

رضوان

سلام من این وبلاگ رو برای تمامی سنین نوشتم وتوش همه چیزی هست امیدوارم مورد پسندتون باشه .راستی لطفا نظر یادتون نره.

مصاحبه سایت تبیان باعبدالله روا

مجری برنامه ی شش تایی ها

 


مجری
برنامه ی شش تایی ها ،عبدالله روا مجری محبوب نوجوان ها و جوان ها امروز در تبیان ،
به خاطر شما و به بهانه ی بهار.

تبیان: مثل همه ی مصاحبه از خودتان بگویید و کارهایتان.

 

** من عبدالله روا هستم و اصلیتم به شهر
بروجن بر می گردد. در استان چهار محال و بختیاری .مشخصه اش این است که بلندترین شهر
ایران است از نظر ارتفاع به بام ایران هم مشهور است. 27 سالم است و متولد 5 اسفند
1364 هستم.

لیسانس حقوق دارم .اصفهان تحصیل کردم الان در مرحله پایان نامه کارشناسی ارشد
زبان و ادبیات فارسی هستم دانشگاه شهید بهشتی.

بقیه در ادامه مطلب


چهار تا خواهر و برادر دارم ومن فرزند ارشد هستم. فرزند شهید هستم پدرم معلم
بودند و بسیجی داوطلب که در بهمن 65 در کربلای پنج شملچه به شهادت رسید 11 ماهه
بودم. و خوب من الان افتخار فرزند شهید بودن دارم. بعد از آن حدود چهار پنج سالگی
من مادر من با یکی از همرزم های ایشان ازدواج کردند و چهار خواهر و برادر عزیزم از
پدر خوانده ام هستند .

تبیان: پس جمله ی معروف شما که انتهای
برنامه می گویید :« بابا ها رو ببوسید» به همین علته؟

** یکی از دلایلش هم همین
است. اتفاقا خیلی روی این بحث شده است .اولا شاید پدرها به علت اینکه کمتر در خانه
هستند و حجب و حیایی که بین آن ها و بچه ها هست ، وقتی بچه ها بزرگ می شوند ،کمتر
آن ها را می بوسند. ثانیا : من که نمی توانم بگویم از طرف من ،مامان ها رو....اما
این اصلا به این معنی نیست که با مادر ها خوب نیستم.

اما به قول حسین منزوی : آنچه پیش رو داری من به پشت سر دارم .حالتی است که من
حالا دارم. شاید بعضی ها دیده باشید یا خودتان مبتلا به این مسئله باشید که اصلا
ابا دارند به باباهاشون نزدیک بشوند یا باباهاشون را ببوسند حتی. حالا بوسیدن که یه
مجازی از محبت کردن یا محبت گرفتن ولی خوب خیلی از این مسئله ابا دارند من خیلی
حسرت به دلم بعضی ها که این فرصت ها را از دست دادند و مطمئنم که این حسرت به دلی
برای خیلی از کسانی که این فرصت را دارند و ازآن استفاده نمی کنند ، پیش خواهد آمد.
من میگویم شاید این یک تلنگری باشد.

خیلی ها هم میان برای من پیغام می گذارند ، کامنت میگذارند، به من ایمیل می زنند
که بعد از اینکه شما گفتید من رفتم بابام را بوسیدم پدرم تعجب کرد.

یک شعر دفاع مقدسی هست از عظیم زارع از استان فارس از دوستان خود من هم هست
درباره دختر بچه ای است که با بابای مفقود الاثرش داره صحبت می کنه یک عکس  توی
قابه. اواسط شعرش میگه که شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی/ جا مانده ای در ماجرای بی
پلاکی/ عیبی ندارد/ خاک هم باشی قبول است/ یک چفیه ویک ساک هم باشی قبول است/ تنها
تلاشش انتظار است و سکوت است/ پروانه ای که توی تار عنکبوت است/ امشب عروسی می کنم
جای تو خالی/ پای قباله جای امضای تو خالی/ ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش / یک
بار هم بابای معلوم الاثر باش.

سوم دبستان در مسابقات هشت گانه ی فرهنگی ،در شهرمون اول شدم ،تا
سال اول راهنمایی شعر نگفتم ،یک چهار پاره گفتم که از مدرسه بیرون نرفت چون گفتند
مال خودت نیست !!

تبیان : ارتباط خودتان با مادرتان چطور
است؟

**اسطوره زندگی من ،
مادرم هستند . برای من هم پدر بودند ، هم مادر. هم خواهر. هم برادر. همه چیز من
بودند و فکر نمی کنم کسی بتواند درک کند این شدت عشق و علاقه ای که به مادرم دارم
.

تبیان: از خودتون بگید و از علاقه مندی
هایتان :

** پاستیل و ورزش را خیلی
دوست دارم. سالیان زیادی رو از دوره نوجوانی تا سطح یک خورده حرفه ای تر از آماتور
فوتبال بازی می کردم سابقه بازی تو لیگ زیر گروه ایران را هم دارم توی شهر خودمان
بروجن بازی می کردم . در هر صورت یک عکس با لباس ورزشی دارم و خیلی پیگیر بودم خیلی
هم علاقه مند بودم علاقه اصلیم این بود که یه روزی فوتبالیست بشم ولی خوب دیگه نشد
نه فرصت پیگیریش بود نه شرایطش ،حقیقتش فقط  زورم زیاد بود. من از همینجا به کلیه
کسانی که دست و پاشان را شکستم تو فوتبال من معذرت می خواهم.

من در  درسم هم ،همینطوری بودم کارنامه های تحصیلی من رو ببینید خندتون می گیره
البته هیچ کدوم رو نگه نداشتم ولی اگر باشه یه جایی سه چهارتا درسم بیست بود هفت
هشت تا درسم ده یازده دوازده.ورزشم بیست بود هنرم بیست بود ادبیاتم بیست بود
انضباطم خیلی بد بود.

تبیان: شما حقوق خواندید و ادبیات ادامه
دادید این تغییر زیاد علتش چی بوده چرا از اولش نرفتید ادبیات؟

** حقیقتش من رتبه ام خوب
شد رفتم حقوق اما همیشه به ادبیات علاقه داشتم.

تبیان: شما کی استعداد شعرتون را کشف
کردید؟

** سوم دبستان در مسابقات
هشت گانه ی فرهنگی ،در شهرمون اول شدم ،تا سال اول راهنمایی شعر نگفتم ،یک چهار
پاره گفتم که از مدرسه بیرون نرفت چون گفتند مال خودت نیست !!

کاملش را یادم نیست اما بخشی اش می گفت : زندگی بی گل سرخ چقدر بی رنگ است/ گل
لاله زیباس قرمز خوش رنگ است/ برگ سبز خورشید آبی اقیانوس/ پیرمرد دهقان توی دستش
فانوس

یه همچین چیزی بود اشکال وزنی نداشت اشکال قافیه نداشت و حال و هوای خوبی داشت
برایم سر خوردگی ایجاد شد دیگر شعر نگفتم تا سال 82 .در یک جمع دوستانه برای تفریح
رفته بودیم که شعری گفتم و ورق زندگی من را در زمینه ی ادبیات تغییر داد.

امشب از دلتنگی ام با ماه صحبت می کنم/ از دلم از این  غم جانکاه صحبت می کنم/
یوسف گم گشته ام امشب به یادت هستم/ از غم یک ماه در یک چاه صحبت می کنم... .بواسطه
ی این شعر به انجمن های ادبی راه پیدا کردم.

شکر خدا ،چه در سطح استانی ،چه در سطح ملی چند مقام کشوری معتبر در زمینه شعر
بدست آوردم .یکی از آخرین هاش برگزیده برگزیدگان جشنواره سال 88 امام رضا بود که هر
سال برگزار می شد من در 8/8/88 که تولد امام رضا هم بود ، مقام آوردم.

تبیان: خودتان هم مثل حال و هوای شعرتون
هستید؟

**نمی دانم . شاید!

تبیان: شما جوان شادی هستید، شعراتون که
خیلی شاد نیست.

** گویا من آدم شادی هستم
ولی هرچی سعی می کنم شعر هام شاد باشه اما باز هم غمگینه.

** حتی دلم تنگه دلم
تنهاست و حتی کافه سفید که باز مال منه که یک دکلمه خود هم بینش هست اما ترانه اول
فرش سفید که الان داره پخش می شه که می گه سلام کن بو به چشم خورشید/ بگو ظلمت خدا
نگهدار/ کتاب دشت غصه رو بنداز/ دفتر مشق امید رو بردار/ یه عمر دل راضی به تصمیم
سخت کبری/ ولی نمشه میون هر صد هزار تا دهقان یکیش ولی ریز علی نمیشه/ کاشکی کسی
رازمو نفهمه که قلب های مهر و موم و عشقه/ بین همه زرق و برق دنیا سفره کوکب خانوم رو عشقه/

تبیان: یک اخلاق خوبتون
چیه؟

**حسود نیستم و جاه طلب
نیستم

تبیان: اخلاق بدتون
چیه؟

**تنبلم یک خورده یعنی
دلم گندست دل گنده ام

تبیان: یک بیت شعر  بخوانید که خیلی دوستش
دارید.خیلی زمزمه می کنید.

**جان و گرم بخش که این
جان که تودادی چندان زغمت خاک به سرریخت که تن شد

این رو خیلی دوست دارم

تبیان: چرا؟

**خوب دوست داشتن که دلیل
نمی خواد

تبیان: خوب شاید یک نوستالژی یه دلیلی یه
خاطره ای براتون داره؟

**این شعر سبک هندیه فکر
می کنم برای طالب آملی هم باشد مطالعاتم در این زمینه است خیلی با این سبک شعر به قول خودمون حال می کنم خیلی این شعر رو وقتی که من خوندم موبه تنم سیخ شد و حفظش کردم خیلی شعرهای دیگه هم هست .

تبیان: با چه کسی مشورت می کنید
؟

**دوستان خیلی خوبی دارم
که هر کدام در زمینه ای متخصص هستند و حتما باهاشون مشورت می کنم.

تبیان: با مادرتان هم مشورت می
کنید؟

**هر کاری که می خواهم
انجام دهم ، باید مهر رضایت مادرم را داشته باشد. یا راضی می شن یا راضیشون می
کنم.

تبیان: به کدام یک از  آرزوهاتان
رسیدید؟

**من اصلا آرزو ندارم من
آدم جاه طلبی نیستم چون واقعا هیچ آرزوی خاصی ندارم .دوست داشتم مادرم از من راضی باشن ، که خدا را شکر نسبتا راضی هستند.

بوسیدن که یه مجازی از محبت کردن یا محبت گرفتن ولی خوب خیلی از
این مسئله ابا دارن من خیلی حسرت به دلم بعضی ها که این فرصت ها رو از دست دادن و مطمئنم که این حسرت به دلی برای خیلی از کسایی که این فرصت را دارن و ازآن استفاده نمی کنند ، پیش خواهد آمد. من میگویم شاید این یک تلنگری باشد

تبیان: از شاعر های معاصر کدام را بیشتر
دوست دارید؟

**حسین منزوی خدابیامرز
خیلی با شعرهاش شب های تنهایی من رو قشنگ کرده. محمد علی بهمنی رو می پسندم قیصر امین پور یکی از خوب های ذهن من هست توی شعر معاصر. فاضل نظری رو خیلی می پسندم غزل هاش را دوست خیلی گلی دارم به نام اصغر صالحی من خیلی شعرش رو می پسندم و خیلی های دیگه هستند .

تبیان:  فال حافظ هم می
گیرید؟

**فال حافظ هم گرفتم البته آخرین باری که گرفتم نمی دونم کی بوده اعتقاد دارم یک دست پاکی باید اون فال رو بگیره و حافظ هم به قول یکی از اساتید ما استاد حیدر علی طالب پور یکی از حافظ شناسان خوب به کار زبان و ادبیات فارسی و استاد خودمم هست بروجنی هست و دو کتاب شعر بروجنی داره می گفت که شعر حافظ مثل تاج می مونه تاج خودش طلاست توی طلا چی به کار رفته: زمرد یاقوت مروارید یعنی توی هر جای شعر حافظ رو که باز کنی خوبه همیشه فال نیکه کمتر شعر حافظ رو پیدا می کنی که با غم شروع بشه

تبیان: نظرتان را در یک جمله خیلی کوتاه
بگویید:

عبدالله روا: خوبه پسر خوبیه

فوتبال: نشد دیگه آرزوی بربادرفته

ازدواج: یه روز خوبی ازدواج می کنیم

اسطوره: پدر

علی ضیاء: یک بار من دیدمش خیلی شیرین

تبیان : خیلی نمی شناختمش اما سایت خیلی خوبیه

[ ۱۳٩٢/۱/۱٦ ] [ ۳:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رضوان ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه